ونک ۱۷/۱۷ عصر پنجشنبه ۲۴ ارديبهشت؛ وقتي با عجله از تاکسي پياده شدم تا براي عيادت يکي از دوستان به بيمارستان خاتم الانبيا بروم، فکر نمي کردم که تنها نداشتن کارت ملي و موبايل قطع شده بهانه يي شود تا «تذکر لساني» دوستان گشت ارشاد به «برخورد فيزيکي» و … منجر شود. خانم محترم، چند لحظه صبر کنيد. بعداً فهميدم خانم «سميرا ن.» از نيروهاي ارشادي صدايم کرد. مانتوي شما چهار انگشت باز بالاي زانويتان است. گفتم؛ اما جلب توجه نمي کند.

 

توضيح داد که طبق ضوابط مانتو نبايد بالاي زانو باشد. پذيرفتم و گفتم چند قدم ديگر (روبه روي پاساژ ونک) ماشين هاي کرج را سوار مي شوم و مي روم خانه. همکار شما گفت از کجا بداند ساکن مهرشهر هستم و بعد کارت شناسايي خواست تا به گفته خودش آدرسم را ببيند. توضيح دادم که در کارت شناسايي آدرس منزل نمي نويسند. گفت شايد دروغ بگوييد و نمي توانيم پشت سر شما مامور راه بيندازيم تا کرج. کارت شناسايي بدهيد تا استعلام کنيم که ساکن کجا هستيد. گفتم تا جايي که من مي دانم مرکز آمار هنوز اطلاعات کامل ما را ندارد چه برسد به آدرس محل سکونت و چند قدم فاصله نيست.

 

 ببينيد که سوار ماشين هاي کرج مي شوم. همکار دوم که باز هم بعداً فهميدم خانم فاطمه م. است به اين جمع اضافه شد که بايد مشخص شود سابقه دار هستم يا نه. به خاطر چهار انگشت باز مانتوي بالاي زانو؟ اسم و فاميلم را گفتم. خانم «م» گفت؛ از کجا معلوم راست بگويي؟ خانم «ن» گفت موبايلت را بده. گفتم موبايلم را وزير مخابرات قطع کرده… اما تا گفتم موبايلم قطع شده، خانم «ن» با لحني تند گفت مسخره مي کني و از پشت سر هل داد و به زمين افتادن و کشيده شدن روي آسفالت پياده رو تا درون ون گشت ارشاد… دست چپ من براي هدايت به راه راست در دستان همکاران شما بود و با تمام قوايشان کشيده مي شد.

 

اميدوارم هيچ وقت چنين دردي را تجربه نکنيد. جناب سردار، درد بالاتر شايد وقتي بود که جلوي چشم ده ها مرد و به قول دوستان شما چشم نامحرم اين طور کشيده مي شدم و مانتوي بالاي زانو که هيچ، روسري هم از سرم افتاد. نمي خواستم وارد ون شوم. دست و پاهايم را گرفتند و داخل ون پرتابم کردند…. نمي دانم سرم به چند جا خورد؟، هنوز پايم را جمع نکرده بودم که در ون بسته شد و وقتي ديدند پاهايم مانع است، پايم را به زور به داخل ون هل دادند و در را بستند…

 

شاهدي براي ضربه هايي که به کتفم وارد شد در داخل ون ندارم. ديگر ده ها چشم شاهد نبود که وقتي مي خواستم در ون را باز کنم و بيرون بيايم، چطور مشت همکاران شما به کمرم مي خورد؛ البته بازوهايم کبود شده، به کبودي همين خط هايي که مي نويسم؛ جاي چند ناخن هم هست هم بر روي گلويم، هم روي بغض گلويم. شايد تنها خدا شاهد بود؛ شاهد صحنه هاي ضرب و شتم و هم شاهد لحظه يي که شما در مجلس روبه روي من ايستاديد و گفتيد هيچ نيرويي برخورد فيزيکي نمي کند فقط ارشاد و تذکر، گفتم چنين صحنه هايي را مردم ديدند. گفتيد اگر شما برخورد فيزيکي ديديد، دست مامور من را قلم کنيد و من خوشحال شدم که سردار احمدي مقدم اينقدر مطمئن تضمين مي دهد هيچ کس نگران «شايعات» نباشد.

 

خلاصه مي کنم جناب سردار، پرسيدم من را کجا مي برند و به چه اتهامي؟ حکم جلب يک شهروند را دارند؟ همان خانم «ن» که ديگر مي دانستم از همه قوي تر هم هست، گفت لباسش حکم جلب است. شرمنده آقاي سردار اما من ترسيده بودم. و ترسم وقتي بيشتر شد که خانم «ن» مدام تهديدهاي عجيب و غريب مي کرد؛ از اينکه مرا کجا مي برد و با من چه مي کند. فکر اينکه حتي يکي از اين تهديدها راست باشد، آنقدر هراس انگيز بود که بي اختيار انگشتم روي دکمه ضبط رفت تا اگر چشمي شاهد نبود، شايد گوشي شنوا باشد… نمي نويسم چه تهديدهايي، که تصور امنيت در خاطر ديگران خراش نبيند و خداي ناکرده به قول شما «شايعه» نشود. اين صدا اگر تا امروز صبح پاک نشود، اميدوارم امروز و فردا بشنويد. شايد در هراس آن لحظه حداقل شريک شويد.

 

وزرا، هنوز هم نمي دانم ساعت چند است؟، فکر کنم حياط معروف به وزرا بود. ون جلوي پله هاي سنگي نگه داشت. پياده نشدم. دوستان ديگرتان هم آمدند. دوستان سروان يا نمي دانم سرگرد يا سرهنگ مي پرسيدند چرا پياده نمي شوي. گفتم با پاي خودم سوار نشدم که با پاي خودم پياده شوم. اگر جلوي چشم ده ها مرد رهگذر ميدان ونک مباح است که آن طور سوار ون شوم، جلوي چشم چند مامور شما هم حرام نيست که همان طور پياده شوم. دوست سرهنگ شما آمد و خواهش کرد آرام شوم و پياده تا رسيدگي کند. يک ربع گذشت. سرهنگ آمد. پرسيد چه کار کرده؟

 

- مانتو کوتاه.

 

-چقدر؟

 

-چهار انگشت باز بالاي زانو…

 

- آرايش؟

 

- نه نداشت…

 

- با پسري بود؟

 

- نه…

 

- توي پارتي گرفتيد؟

 

- نه… ميدان ونک.

 

-پر رويي کرد کارت شناسايي و موبايل نداد آورديم اينجا…

 

گفتم؛ «نيامدم به زور آوردند.» گفت؛ «يک مدرک بده که بدانم که هستي؟» گفتم؛ «به خدا ندارم. فقط کارت محل کارم است به دردتان نمي خورد…» نمي خواستم از موقعيتم سوء استفاده کنم؛ کارت خبرنگاري حوزه مجلس روزنامه «اعتماد»…

 

کارت را دادم و سرهنگ رفت. چند دقيقه بعد خانم «م» گفت بايد بروي زيرزمين… براي بازجويي… نه قاتل بودم و نه دزد.

 

- … بازجويي نمي روم.

 

- … به هر قيمتي؟

 

باز هم هلم دادند. اما اين بار انگار من قوي تر شده بودم. صندلي هاي سالن اجتماعات ضريح نجات از من و از دوستان شما کشيدن و هل دادن. کوتاه آمدند اما خانمي آمد با يک دوربين… مي خواست از من عکس بگيرد… برادر محترم جناب سردار، اينجا چه خبر است؟ دستم را جلوي صورتم گرفتم تا عکسي گرفته نشود… سرهنگ آمد و گفت بازجويي لازم نيست.

 

روبه رويم نشست و از من پرسيد چه چيزي را ضبط کردي؟

 

- «تهديد مامورهاي شما را.»

 

-«چرا؟»

 

- «چون ترسيده بودم. چون مي گفت مي خواهم تو را…»

 

ضبط را خواست… صدا پخش شد. چند مامور ديگر هم بودند. سرهنگ شما گفت نيروي من تازه کار بوده و اشتباه کرده. … رفت. وقتي برگشت گفت به بالا گفتم شما را گرفتند. گفتند ضبط و کارت را بگيريم تا شنبه جناب سردار با حضور شما آن را بشنوند. مطمئن باشيد دروغ نمي گويم… اما اگر صدا را پاک کنند؟ گفت داخل گاوصندوقم مي گذارم… نيروي ما هم اشتباه کرده… براي چي پاک کنم… شنبه هشت صبح سردار رسيدگي مي کند… با خنده گفت مي گويند تو هم مامور من را سيلي زدي؟…

 

جناب سردار، گفتند حق نداري به کسي زنگ بزني. يک برگه پر کردم به اسم متهم خوانده و نوشتم شرح ماوقع و ماجراي ضبط و گرفتن آن را تا صبح شنبه. اميدوارم صدا بماند تا شما بشنويد… کبودي ها بماند براي من.

 

و سرانجام ساعت ۹ شب ميدان ونک، آزاد شدم…

 

سردار احمدي مقدم، آنجا به من انگ زدند که مي خواهم دم انتخابات کار سياسي کرده و جو درست کنم؛ جو سياسي وقتي نه دوربيني دستم بود، نه همراهي. تنها سندم چند دقيقه کوتاه داخل ون هاي سبزرنگ… که آخرين بار مامور شما داخل گاوصندوقي در يکي از اتاق هاي وزرا گذاشت. نمي دانم شايد امروز آن صدا پاک شده باشد اما کبودي هاي تنم شايد چند روزي بماند. اما سوالم از شما به يقين اگر پاسخي نداشته باشد، روي دل خبرنگاري مي ماند که فرمانده نيروي انتظامي سرزمينش چشم در چشمش دوخت و گفت هر جا ديديد ماموري ضرب و شتم مي کند، دستش را قلم کنيد. امروز از آن جمله شما از «قلم کردن» تنها قلمي در دستم مانده که وقتي براي نوشتن همين چند خط روي کاغذ مي فرسايم مثل دستم، گردنم و شانه ام درد مي کند.

 

اعتماد

 

۷ دیدگاه » بیان دیدگاه

  • ۲۷م اردیبهشت ۱۳۸۸ - علی :

    آفرین و احسنت بر شجاعت تو که حتما بزودی بساط استبداد را جمع خواهد کرد


  • ۲۷م اردیبهشت ۱۳۸۸ - میلاد :

    این وضع تا کی قراره ادامه داشته باشه؟ برخلاف نظر علی من فکر نمی کنم این بساط به این زودی ها قابل جمع کردن باشه متاسفانه …


  • ۲۸م اردیبهشت ۱۳۸۸ - شاهین :

    واقعا غمناک بود
    واقعا از همه چیز این مملکت شرمم می گیرد
    دیگر هیچ چیز باقی نمانده است…
    واقعا تلخ است


  • ۲۸م اردیبهشت ۱۳۸۸ - محمد :

    بنا بر گفته های شما طبق قانون و شرح وظایف ناجا مقاومت در برابر مامور در حین انجام وظیفه این اختیار را به مامور میدهد تا با متهم یا خاطی برخورد فیزیکی داشته باشد. از شما که خبرنگار هستید و حتما از قوانین مطلع، بعید بود که مقاومت کنید! درست این بود که تابع دستورات مامور بودید تا اثبات اتهامات وارده، به هر حال حق شکایت به دادسرای ویژه جرایم نظامی برای شما محفوظ است. بهتر این است که از قوانین برای منافع استفاده شود تا بر اندازی کل قوانین!


  • ۳۰م اردیبهشت ۱۳۸۸ - پیمان :

    بنظرمن بعد از۳۱ سال حکومت همش با سرکوب . یک واقعیت هستش با اینکه همه ی مان میدونیم ولی آن را جدی نمیگیرم آن واقعیت این است نه افسانه ونه داستان است همش واقعیت است که با چشم
    خود دیدیم یا شاید به سرخودمان آمده است . ۱ سنگسار ۲ درآوردن چشم ۳ پرت کردن از بلندی ۴ بریدن دست ویا پا ۵ زدن گردن ۶ شلاق زدن ۷ حلق آویزکردن ۸ تیرباران ۹ بستن انسان به پوشت
    ماشین ۱۰ قتل عام ۱۱ کشیدن خون زندانی قبل از اعدام ۱۲ خوراندن موی سر زندانی به زندانی
    ۱۳ بی خواب نگهداشتن زندانی ۱۴ سوزاندن زندانی ۱۵ کاب زدن چهارنفرهمزمان به زندانی یعنی
    دونفر به روی شانه و آن دونفردیگر به کف پاها آنقدر کابل می زنند که انگوشت های زندانی ازپاهایش
    جدا بشود یعنی می ریزد۱۶ سرکوبهای خیابانی در جلو چشم همه ی مردم ۱۷ سوارکردن زندانی به
    خر و گرداندن آن درخیابانها ۱۸ ووو ۶۹ مورد شکنجه ی که درحق زندانیان سیاسی شده وهمه آنها
    با بر رسی دکترهای سازمان ملل به ثبت رسیده است . درواقع میشود گفت ۳۱ سال است اینها درسیه هاو رگهایما کینه و نفرت می کارند دورنیست که آن بذرها به آتش فشان تبدیل بشوند آن وقت هم ریش
    وهم ریشه تمام اینها درآن آتش خواهد سوخت . جالب این است این همه جنایت را به اسم اسلام میکنند
    ولی واقعیت این است که اینها از اسلام بوی نبرده اند . ( امیر المومینین می فرماید . والشهادات استظهارأ للمجاحدات .یعنی اینکه درقضاوتها بگواهی گواهان راستگو نیاز باشد همی خواهند که گردن دروغگویان را درهم شکنند و روی نادرستان را سیاه سازند.) آری عزیزان اینها می خواهند ما را با این وحشتهایشان بترسانند ولی باز بگفته مولا علی ( متی الفیت بی عبد المطلب عن الاعداء ناکلین و بالسیوف مخوفین . آنجا کجاست که ما را از شمشیر بترسانند و میدان بر ما بشورانند؟ اندکی شکیبا باش تا آتش جنگ شعله کشد و مغزها را در جمجمه ها بجوشاند ) …. زندانی سیاسی آزاد باید گردد . پیمان


  • ۳۰م اردیبهشت ۱۳۸۸ - هنر سکوت :

    امروز از آن جمله شما از «قلم کردن» تنها قلمي در دستم مانده که وقتي براي نوشتن همين چند خط روي کاغذ مي فرسايم مثل دستم، گردنم و شانه ام درد مي کند.
    یادم می ماند …


  • ۳۱م اردیبهشت ۱۳۸۸ - مهرداد :

    آه ای کاش آزادی سرودی میخواند.


 

دیدگاه خود را بیان کنید

  • نظر شما پس از بازبینی توسط مدیر خبرنامه منتشر خواهد شد.
  • لطفا از کلمات نامناسب استفاده نکنید.
  • برای بیان دیدگاه خود نیازی به کیبرد فارسی ندارید.





مقاله خروجی RSS
ویژه خروجی RSS
پلی تکنیک خروجی RSS
اجتماعی خروجی RSS
حقوق بشر خروجی RSS
خبر خروجی RSS
دانشگاه خروجی RSS
زنان خروجی RSS
سیاسی خروجی RSS
بستن
به E-mail بفرست