سکانس اول
سال جدید در پیش است و شور ناچیزی فضای راکد و رخوتناک جامعه را دستخوش تحول کرده است.
عید، فصل تازه را که بیاورد خنده زودتر از شکوفه ها خواهد نشست به لبان ما. روزها را با این امید رج می زنیم که دم مسیحایی بهار، روحی تازه در کالبد خسته و تکیده مان بدمد و تعطیلات مهلتی باشد برای تنفسی دوباره. به خیالمان دژخیم هم از شوق فراوانی عیدانه، دمی آسوده خواهد آرمید اما خبر توفنده از راه می رسد و تومار رویاهای رنگارنگمان در هم می پیچد: “دستگیری دوازده نفر از دانشجویان در آستانه ی عید!”
سکانس دوم
کاغذ که از پرینتر بیرون می آید، چانه ی مادرم شروع می کند به لرزیدن. دلواپس نگاهم می کند.
نگاهم را می دزدم و عکس دوازده نفره را سر سفره ی هفت سین می گذارم. کنار سفره می نشینم و به یاد دستان خالی دوستان دربندی که در عطش آزادی است، اندوهگین می شوم. می دانم که دیوار بلند اوین فاصله ای است میان آنها و خانواده هاشان که عید را آنسوتر با یدک کشیدن اسم آزادی، انتظار می کشند…آغاز سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت هجری خورشیدی…پدر اولین تفال را که می زند، حافظ را همراه تر از همیشه می یابیم : “عید است و آخر گل و یاران در انتظار”.
لبخند می زنیم بی خبر از اینکه سفرهای عیدی خانواده های منتظر را چکمه های جور از هم پاشیده است.
سکانس سوم
زنگ تلفن خوابم را آشفته می کند. خبر را می شنوم اما مغزم از تحلیل شنیده ها باز مانده است: “ده نفر از دوستانم را که به قصد دلجویی از خانواده های دانشجویان دربند، راهی عید دیدنی بودند، دستگیر کرده اند”.
دوستان برابری خواهم را به جرم “قصد دیدار” با تعقیب و پیگیری دستگیری کرده اند، درست زمانی که روانی دیگری دارد نقشه ی خودسوزی اش مقابل مجلس را طراحی می کند، پدری دخترش را به هوای زمزمه های ناخوشایند خفه می کند، مددکاری بدن نحیف کودک بی سرپرستی را بی رحمانه می سوزاند، خواستگار سرخورده ای به آینده ی معشوقه اسید می پاشد و تریلرهای محرمانه از ایست بازرسی های جاده ای می گذرند.
سپاس که پیگیری های مجدانه تان به یادمان می آورد استبداد، عید و عزا نمی شناسد. دوستانم ششمین شب سال جدید را در اوین سحر می کنند و من تمام شب های قبل آزادیتان را روی زمین خواهم خوابید. نوبت تک تک ما نزدیک است.



وقتی که صرفاً خود را در عرصه سیاست تعریف کردیم و حیاتمان را به آن گره زدیم مجبوریم بسیرای از عواقب تلخ آن را نیز بپذیریم اما از آنجا که نمی خواهیم دیگران در مورد ما چنین فکر کنند لذا ادای روشنفکری در می آوریم و کارهایمان را از منظر "نجات کشور" ، "شرایط حساس کنونی" ، " رسالت تاریخی" و ... توجیه می کنیم که خود نیز می دانیم حرف مفت است.
دوستی به طعنه می گفت کاش بهروز هم پاسپورت امریکایی داشت تا رسانه ها برایش جنجال به راه می انداختند، گزارشگران بدون مرز برایش اعتصاب غذا برپا می کرد و رئیس جمهور از قوه قضاییه درخواست می کرد تا حقوق اش رعایت شود، من در پاسخ گفتم کاش لااقل بهروز زندانی غیرخودی محسوب نمی شد تا یک وکیلی چیزی پیدا می شد و می رفت به او کمک می کرد.
این هزینه ها در حالی در دولت شکل می گیرد که حتی افرادی که از علم اقتصاد اطلاعات مقدماتی دارند نیز می دانند تزریق این پول ها به صورت جاری به اقتصاد کشور، هیچ اثری جز ایجاد تورم که به اعتقاد اقتصاددانان عاملی برای "ثروتند تر کردن ثروتمندان و فقیر تر کردن فقیران" است، ندارد.
سابقه جمهوری اسلامی نشان می دهد هر بار که کفگیر نیروهای اطلاعاتی برای تخطئه کردن مخالفین داخل و پرونده سازی برای حذف آنها به ته دیگ خورده است، بعضا از برچسب وابستگی به مجاهدین استفاده کرده اند تا برنامه شان را به پیش ببرند و صد البته از تبعات دراز مدت کارشان غافل بوده اند.
با توجه به این که ائتلاف همگرایان، ائتلافی مطالبه محور است و نه فرد محور، امکان بهره گیری از فضای نسبتا باز سیاسی قبل از انتخابات برای ارتقای آگاهی مردم و انتقاد از سیاستهای زن ستیزانه نظام و بازخواست از کاندیداهایی که خود کم و بیش در تثبیت چنین سیاست هایی نقش قابل توجهی داشته اند، فرصتی است مغتنم که همگرایان هوشمندانه از آن استفاده می کنند و نباید مورد بی مهری دیگر فعالان جنبش زنان قرار گیرد.
از سوی دیگر نوع رویکرد جمهوری اسلامی در مواجهه با متهم امریکایی پرونده ی جاسوسی و دیگر متهمین ایرانی نظیر منصور اسانلو رئیس سندیکای شرکت واحد اتوبوس رانی و دانشجویان دربند پلی تکنیک و فعالین حقوق زنان و اقلیت ها که مدتهاست درزندان به سر می برند ناگزیر ذهن را به سمت قانون جنجالی و ضد حقوق بشری کاپیتولاسیون می گرداند.
کمپین و هر جنبش مستقل دیگری کاری به ساختار سیاسی ندارد، به قدرت خود بیش از آن ایمان دارد که به التماس و در خواست از موضع ضعف تن دهد از این رو است که می بینیم دستاورد های جنبش زنان اتفاقا مربوط به دوره متصلب ترین دولتها می شود. زیرا در این دوره ها است که فعالان جنبش زنان و دیگر جنبش های اجتماعی چه به ناچار و چه از سر آگاهی نگاه خود را از حاکمیت چرخانده و به مردم بازگردانده اند.
